فرشتگان زمين
فرشتگان زمين

تبلیغات
تبلیغات در سایت

آرشيو مطالب

تبلیغات متنی

آرشيو مطالب
افراد آنلاين : 1
بازديد امروز : 1
بازديد ديروز : 2
بازديد كل : 109
موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
آخرين مطالب

پیوندهای سایت
لينكي ثبت نشده است

پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
خبرنامه
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

عضویت لغو عضویت
درباره ما
امکانات وب

دانلود آهنگ


قاسم سليماني در سال ۱۳۳۵ در روستاي كوهستاني و دورافتاده قنات ملك در استان كرمان به دنيا آمد.

sardar solaymani
وي در 12 سالگي، پس از پايان تحصيـلات دوره ابتدايي، زادگاه خود را ترك كرد و مشغول به كار بنايي در كرمان شد.

چندي بعد به عنوان پيمانكار در سازمان آب مشغول به كار شد و در همان سال‌ها نيز فعاليت‌هاي انقلابي خود را آغاز كرد.

وي پس از پيروزي انقلاب، به عضويت مجموعه «سپاه افتخاري» كه به وسيله پدر شهيد قاضي تاسيس شده بود، درآمد.

با شروع جنگ تحميلي، وي راهي جبهه شد و كمي بعد، فرمانده بسيجي‌هاي هم‌ولايتي‌اش شد و سپس لشكري از همين بسيجي‌ها تشكيل داد و به لشكر ۴۱ ثارالله شهرت يافت.

وي در طول دوران دفاع مقدس، با لشكر تحت‌ امر خود در عمليات‌هاي زيادي از جمله، والفجر 8، كربلاي 4، كربلاي 5 و تك شلمچه حضور موثر داشت.

با پايان جنگ، لشكر 41 ثارالله به فرماندهي سردار سليماني به كرمان بازگشت و درگير جنگ با اشراري شد كه از مرزهاي شرقي كشور هدايت مي‌شدند.

وي در سال ۱۳۷6، از سوي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، فرماندهي كل قوا، به تهران فراخوانده و مسووليت سپاه قدس به او سپرده شد.

قاسم سليماني پس از دوران دفاع مقدس تا زماني كه به سمت فرماندهي سپاه قدس منصوب شد، با باندهاي قاچاق مواد مخدر در نزديكي مرزهاي ايران و افغانستان جنگيد.


بازدید : | ۲۰ دى ۱۳۹۵ | نظرات (0) | ✘ادامهـ مطلبـ✘
برچسب: ،
موضوع:


محمد حسين فهميده، فرزند محمد تقي در سال 1346 در خانواده‌اي مذهبي در محله پامنار شهر قم چشم به جهان گشود.

وي دوران كودكي را همراه ساير فرزندان خانواده و دركنار برادرش داوود كه وي نيز سه سال بعد از شهادت محمد حسين، شهيد شد، با صفا و صميميت و در زير سايه محبت و توجه پدر و مادري مهربان، سپري كرد.

محمد حسين در سال 1352، به مدرسه رفت و كلاس اول تا چهارم ابتدايي را با يك معلم روحاني طي كرد. سال پنجم ابتدايي و اول و دوم راهنمايي را به دليل انتقال خانواده اش به كرج در دو مدرسه در اين شهر گذراند.

در همين دوران بود كه به واسطه حوادث انقلاب، روح وي نيز، مانند ميليون‌ها جوان و نوجوان ديگر كشور، دچار تحولات عظيمي گرديد.

محمد حسين فهميده، نوجواني خوش برخورد، شجاع، فعال، كوشا بود و به مطالعه علاقه زيادي داشت و با وجود اين كه به سن تكليف نرسيده بود، نماز مي‌خواند و احترام خاصي براي والدينش قايل بود.

وي شيفته و عاشق امام (ره) بود و با تمام وجود سعي در اجراي فرامين امام داشت. او مي‌گفت: امام هر چه اراده كند، همان را انجام خواهم داد و من تسليم او هستم.

هنگام ورود امام (ره) به ايران به دليل مصدوم بودن، موفق به زيارت امام نشد، اما پس از بهبودي در اولين فرصت به شهر مقدس قم رفت و موفق به ديدار شد.

اين دانش آموز رزمنده بسيجي، با ايمان و بينش عميق و استوار خود در جنگ با دشمن پيش قدم و با نيل به شهادت، درس شجاعت، فداكاري و مقاومت را به همه بسيجيان و امت حزب الله آموخت.

امام بزرگوارمان از اين نوجوان 13 ساله به عنوان رهبر ياد فرموده و بدين گونه نام و ياد او، منشا حماسه‌هاي بزرگ شد و تحول عظيمي در شيوه‌هاي دفاع مقدس و نبرد رزمندگان اسلام ايجاد كرد و راه پيروزي وسرافرازي را يكي پس از ديگري، هموار ساخت.

عزيمت به سوي جهاد

فهميده دوازده ساله بود كه حوادث كردستان اتفاق افتاد. خود را به كردستان رساند، ولي به دليل كمي سن، برادران كميته او را باز مي‌گردانند و درصدد برمي آيند كه در حضور مادرش از او تعهد بگيرند كه ديگر از شهرستان كرج خارج نشود.

ولي او رضايت نمي دهد و خطاب به آنان مي‌گويد كه خودتان را زحمت ندهيد. اگر امام بگويد، به هر كجا كه باشد، آماده رفتن هستم. محمد حسين فهميده

در همان روزهاي نخست جنگ تحميلي، محمد حسين تصميم مي‌گيرد كه به جبهه برود و با متجاوزان بعثي بجنگد. زمزمه رفتن را در خانواده و بين دوستانش مي‌افكند.

در يكي از بيمارستان هاي كرج خود را به يكي از دوستانش كه بستري بود، مي‌رساند و با او خداحافظي مي كند و از جبهه و جنگ براي او مي گويد و تكليف الهي خود را گوشزد مي كند.

يك روزكه به بهانه خريد نان از منزل خارج شده بود، مبلغ 50 تومان را به دوستش مي‌دهد و از او مي‌خواهد كه نان را بخرد و به منزل آن ها ببرد و تصميم خود را براي رفتن به خوزستان به او مي‌گويد و از وي مي‌خواهد كه تا سه روز به خانواده‌اش خبر ندهد تا مانع رفتن او نشوند و سپس آن‌ها را مطلع كند.

در تهران يكي از پاسداران كميته متوجه تصميم او شده و با وي صحبت و سعي مي‌كند او را از تصميم خويش منصرف نمايد، اما موفق نمي شود. شهيد فهميده كه در عزم خود راسخ بود، خود را به شهرهاي جنوب كشور مي رساند و هرچه تلاش مي كند كه همراه گروه يا دسته اي كه عازم خطوط مقدم جبهه هستند، برود ، موفق نمي شود. تا با گروهي از دانشجويان انقلابي دانشكده افسري برخورد كرده و به نزد فرمانده آنان مي رود واز او مي خواهد كه وي را با خود ببرند.

فرمانده امتناع مي كند، اما شهيد فهميده ، آن قدر اصرار مي كند تا فرمانده را متقاعد مي كند كه براي يك هفته اورا همراه خود به خرمشهر ببرد. دراين مدت كوتاه هر كاري كه پيش مي‌آيد حسين پيشقدم شده و استعداد و قابليت خود را درهمه كارها نشان مي دهد.

در همين مدت كوتاه حضور در خرمشهر با دوستش به نام محمد رضا شمس، مجروح مي شوند و آن دو را به بيمارستان منتقل مي‌كنند و علي رغم مخالفت فرمانده آن گروه و با حالت مجروحيت، دوباره به خطوط مقدم در خرمشهر برمي‌گردد.

در حين برخورد با فرمانده و پس از ممانعت وي از حضور درخط مقدم، چشمان حسين پراز اشك شده و با ناراحتي به فرمانده مي‌گويد: من به شما ثابت مي‌كنم كه مي‌توانم به خط بروم ولياقت آن را دارم.

او براي اثبات لياقت خود يك بار به تنهايي به ميان عراقي ها رفته و لباس و اسلحه‌اي از عراقي ها به دست مي‌آورد و در هيئت يك عراقي به نيروهاي خودي نزديك مي‌شود، به طوري كه رزمندگان مشاهده مي‌كنند كه يك عراقي كوچك به طرف آنان مي آيد! مي خواهند به او شليك كنند، كه يكي از آنان مي گويد، صبركنيد با پاي خودش بيايد تا اسيرش كنيم. هنگامي كه نزديك مي‌شود، مي‌بينند حسين است كه خواسته ثابت كند كه مي تواند با دست خالي هم با عراقي ها بجنگد و شهامت ولياقت حضور در خط مقدم را دارد.

مسوول گروه كه به توانمندي و توانايي واراده پولادين حسين براي رزم در جبهه اعتماد واطمينان پيدا مي‌كند، به او اجازه ماندن د رجبهه را مي‌دهد.

از آن پس او به اتفاق دوست شهيدش محمد رضا شمس، در يك سنگر قرار داشتند تا در هجوم عراقي ها به خرمشهر محاصره مي‌شوند.

محمد رضا شمس، دوست و هم سنگر حسين زخمي مي‌شود و حسين با سختي و زحمت زياد او را به پشت خط مي رساند و به سنگر خود بر مي‌گردد و مي بيند كه تانك‌هاي عراقي به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده و در صدد محاصره آن ها هستند.

حسين در حالي كه تعدادي نارنجك به كمرش بسته و در د ستش گرفته بود به طرف تانك ها حركت مي كند. تيري به پاي او مي‌خورد و از ناحيه پا مجروح مي‌شود. اما زخم گلوله نمي تواند از اراده محكم و عزم پولادين او جلوگيري نمايد.

بدون هيچ دغدغه و ترديدي تصميم خود را عملي مي‌كند واز لا به لاي امواج تير كه از هر سو به طرف او مي آمد، خود را به تانك پيشرو مي رساند وآن را منفجر مي‌كند و خود نيز تكه تكه مي شود.

افراد دشمن گمان مي كنند كه حمله اي از سوي نيروهاي ايراني صورت گرفته است، جملگي روحيه خود را مي بازند و با سرعت تانك‌ها را رها كرده و فرار مي‌كنند. در نتيجه، حلقه محاصره شكسته مي شود و نيروهاي كمكي هم مي‌رسند و آن قسمت را از وجود متجاوزان پاك سازي مي كنند.

خبر شهادت حسين فهميده:

صداي جمهوري اسلامي ايران با قطع برنامه هاي خود اعلام مي كند كه نو جواني سيزده ساله با فداكاري زير تانك عراقي رفته آن را منفجر كرده و خود نيز به شهادت رسيده است . امام قدس سره در پيامي كه به مناسبت دومين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي صادر مي كنند، جملات معروف خود را پيرامون او مي‌فرمايند:

  • رهبر ما آن طفل سيزده ساله اي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجك ، خود را زير تانك دشمن انداخت وآن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.محمد حسين فهميده

به اين ترتيب و با اين كلمات، حسين و فداكاري و شجاعت او جاودانه شد. بقاياي پيكر شهيد حسين فهميده در بهشت زهرا، قطعه 24، رديف 44، شماره 11، به خاك سپرده مي شود.

شهيد فهميده در بيانات رهبر انقلاب:

رهبر معظم انقلاب، مي‌فرمايند:

  • زنده نگه داشتن ياد حادثه شهادت دانش آموز بسيجي ، شهيد فهميده از اصالت هاي دفاع مقدس مي باشد.

مقام معظم رهبري در ديدار با خانواده او در رابطه با فداكاري و شجاعت او فرمودند:

  • بروز چنين حوادثي كه از تربيت صحيح واصالت هاي خانوادگي است، صرفا درمحيط هاي اسلامي جلوه گري و نور افشاني مي‌كند.

شهيد فهميده از نگاه شهيد آويني:

سيد شهيدان اهل قلم، حاج مرتضي آويني، در قسمتي از برنامه پنجم روايت فتح با نام شهري در آسمان شهادت محمد حسين فهميده را اين گونه زيبا ترسيم مي‌كند:

  • خرمشهر، از همان آغاز خونين شهر شده بود. خرمشهر، خونين شهر شده بود. آيا طلعت را جز از منظر اين آفاق مي توا ن نگريست ؟ آنان درغربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاي شان زير تانك هاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست . اما... راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا در نمي يابند. گردش خون در رگ هاي زندگي شيرين است . اما ريختن آن در پاي محبوب ، شيرين تر. ... شايستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آن جا انباشته است كه ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانانند. حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي انتهاي نور، كه پرتوي از آن همه كهكشان آسمان دوم را روشني بخشيده است.

هشتم آبان به عنوان «روز بسيج دانش‌آموزي» و همچنين روز ۱۳ آبان به افتخار او به عنوان روز دانش‌آموز در ايران نامگذاري شد و سازماني به همين نام زير نظر بسيج مستضعفين تشكيل‌شد.

اشياي بازمانده از شهيد حسين فهميده در موزه شهدا تهران نگهداري مي‌شود.

موزه شهداي دانش‌آموز در خانه پدري حسين فهميده در كرج ساخته شد. پيش‌از اين تصوير حسين فهميده بصورت نقش‌آب روي اسكناس دوهزار ريالي چاپ شده بود.


بازدید : | ۲۰ دى ۱۳۹۵ | نظرات (0) | ✘ادامهـ مطلبـ✘
برچسب: ،
موضوع:

حسين همداني كه در سال ۱۳۳۳ ديده به جهان گشوده است، در عنفوان جواني با تفكرات حضرت امام (ره) آشنا شد و از محضر درس مكارم اخلاق و احكام شهيد محراب آيت‌الله مدني كه در همدان تبعيد بودند، بهره‌اي بسزا برده است.

شهيد سردار سرتيپ حسين همداني از اعضا و بنيانگذاران سپاه همدان و كردستان است و از سال 1359 در جنگ ايران و عراق شركت داشت.

وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي پايه‌گذاري و تأسيس سپاه پاسدارن انقلاب اسلامي استان همدان را آغاز و خود نيز به عنوان يكي از اركان اصلي شوراي عالي فرماندهي سپاه استان همدان، فعاليتش را آغاز كرد و با كمك همرزمان و پاسداران آن خطه، به پاكسازي عناصر طاغوت و عوامل فساد و نفاق برآمده و از آنجايي كه چندين بار به دست ساواك دستگير شده و مورد تعقيب بود، عوامل طاغوت را به خوبي مي‌شناخت.

با آغاز جنگ تحميلي، لحظه‌‌اي درنگ نكرده و راه كردستان را در پيش گرفت و از آنجا كه پيش از جنگ نيز به كمك مردم محروم كردستان شتافته و با ديگر دوستان و همرزمان در آنجا نيز گروهك‌هاي ضدانقلاب را مي‌شناخت، ديري نپاييد كه به صف دشمن‌ستيزان پيوست و فرماندهي عمليات‌هاي مطلع‌الفجر را با پيروزي كامل تجربه كرد. فرماندهي جبهه مياني سرپل ذهاب هم از ديگر گام‌‌هايي بود كه در راستاي مبارزه با دشمن بعثي برداشته و پس از مدتي كوتاه به همراه حاج احمد متوسليان و شهيد همت و شهيد شهبازي در تشكيل و سازماندهي لشكر 27 محمد رسول الله (ص) نقش بسزايي داشت. عمليات فتح‌المبين و بيت‌المقدس آن هم با مسئوليت فرماندهي محورهاي عملياتي، تجربه‌اي نو در قالب هدايت تيپ و لشكر بوده كه از فاتحان خرمشهر، سهمي را از آن خود كرد و سپس از تشكيل يگان‌هاي رزم سپاه به عنوان باني و نخستين فرمانده لكشر 32 انصارالحسين (ع) استان همدان، وارد ميدان نبرد عليه دشمن بعثي شد.

ديري نپاييد كه هدايت و فرماندهي لشكر 16 قدس گيلان را به او واگذار كردند و عمليات‌‌هاي مهم و حياتي همچون كربلاي 4 و كربلاي 5 را با شيرمردان گيلكي به سرانجام رساند. معاونت اطلاعات و عمليات قرارگاه عملياتي قدس كه چندين لشكر و تيپ مستقل را تحت امر داشت، از فرماندهاي زبده همچون ديگر فرماندهان سپاه اسلام آماده ساخت و تا آخرين عمليات موفق سپاه اسلام با منافقين كوردل كه با نام مرصاد به نتيجه رساند، لحظه‌اي آرام نگرفت و پس از دفاع مقدس به دانشگاه فرماندهي و ستاد رفته و تحصيل تئوريك و آكادميك هدايت يگان‌ها را هم به تجربيات ارزنده‌اش افزود و با انتصاب به عنوان فرمانده قرارگاه نجف اشرف و لشكر 4 بعثت در غرب كشور، كارنامه‌اي موفق از خود به جاي گذاشت.

معاون هماهنگ‌كننده نيروي زميني و جانشيني نيروي مقاومت بسيج در دو دوره و فرماندهي لشكر 27 محمد رسول‌الله و به همراه آن، جانشيني قرارگاه ثارالله، از ديگر مسئوليت‌هاي ايشان بود و معاون مركز راهبردي سپاه و مشاور عالي فرمانده كل سپاه و جانشيني سازمان بسيج مستضعفان از او فرمانده‌اي كهنه‌كار با كوله‌باري تجربه و شناخت ساخته كه سبب شده است تا حساس‌ترين و مهمترين سپاه كشور كه داراي ويژگي‌هاي خاص است، بر عهده ايشان گذاشته شود.

مسئوليت‌هاي سردار سرتيپ حسين همداني در هشت سال دفاع مقدس:

1 ـ فرمانده لشكر 32 انصارالحسين استان همدان
2 ـ فرمانده لشكر 16 قدس استان گيلان
3 ـ معاونت عمليات قرارگاه قدس
مسئوليت‌هاي پس از دفاع مقدس:
1 ـ فرمانده قرارگاه نجف اشرف و فرمانده لشكر 4 بعثت
2 ـ رئيس ستاد نيروي زميني سپاه پاسداران
3 ـ جانشيني فرمانده نيروي مقاومت بسيج سپاه (دو دوره)
4 ـ مشاور عالي فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
5 ـ جانشين سازمان بسيج مستضعفان

6-عضو هيات امناي هيات رزمندگان

7-فرمانده سپاه محمد رسول الله (ص) تهران

گفتني است، سردار سرتيپ همداني، مفتخر به دريافت دو نشان فتح از دست مقام معظم رهبري و فرمانده كل قواست كه به خاطر هدايت و فرماندهي موفق لشكرهاي تحت امر در دوران دفاع مقدس بوده است.

سردار حسين همداني از فرماندهان سپاه پاسداران مهر سال 1394 در سوريه به شهادت رسيد.


بازدید : | ۲۰ دى ۱۳۹۵ | نظرات (0) | ✘ادامهـ مطلبـ✘
برچسب: ،
موضوع:

 محمد علي جهان آرا، در سال ۱۳۳۳ در خانواده تهي‌دست، ولي با ايمان در خرمشهر ديده به جهان گشود.

او هم چون ساير اعضاي خانواده خويش، عشق فراواني به خاندان عصمت و طهارت داشت. جهان آرا از ۱۵ سالگي به صف مبارزه بر ضد طاغوت پيوست و در سال ۱۳۴۹، به عضويت گروه حزب الله خرمشهر درآمد و پابه پاي افراد اين گروه، تلاش وسيعي را در براندازي رژيم پهلوي آغاز كرد.

دوران جواني شهيد جهان آرا، هم زمان با حكومت پهلوي بود و با پيروزي انقلاب اسلامي در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷، آرزوي ديرينه  جهان آرا به تحقق پيوست و شادمان از پيروزي انقلاب اسلامي، كوشش بي وقفه اي را در راه حراست از دستاوردهاي انقلاب آغاز كرد.

محمد جهان آرا از بزرگ مرداني بود كه نقش بسيار مهمي در تشكيل سپاه پاسداران خرمشهر ايفا كرد. او پس از تشكيل سپاه خرمشهر، به مبارزه خويش با عوامل استكبار و منافقان سرعت بيش‌تري بخشيد و با عوامل مزدوري كه از خارج مرزها تحريك و تغذيه مي شدند، مردانه جنگيد.

جهان آرا با ابراز لياقت خود در اين راه، به فرماندهي سپاه خرمشهر منصوب گرديد و در اين سمت، بسياري از توطئه هايي را كه بر ضد نظام اسلامي طراحي مي شد، خنثي كرد. فداكاري و از جان گذشتگي اين سردار شهيدْ در جريان رزم خونين خرمشهر زبانزد همگان و نام او، تداعي كننده استقامت و پايداري در برابر تجاوز بعثيان بود.

محمد علي جهان آرا

وي در جبهه‌هاي نبرد به ويژه در سنگرهاي گرم آبادان و خرمشهر، ضربه‌هاي كمرشكن بر متجاوزان بعثي وارد كرد. تلاش، مجاهدت، استقامت، صبر، پايداري و از همه مهم تر فرماندهي خردمندانه او، در پيروزي بر دشمن متجاوز نقش عمده اي داشت.

با شروع جنگ تحميلي و تجاوز وحشيانه رژيم مزدور صدام بر ضد جمهوري اسلامي ايران، و حمله وحشيانه ارتش بعث به خرمشهر، سپاه پاسداران خرمشهر به فرماندهي شهيد جهان آرا، استوار و جان بر كف در برابر دشمن مقاومت كرده، حماسه‌اي ماندگار آفريدند.

يك سال حضور مداوم شهيد جهان آرا در جبهه نبرد، از وي متفكري نظامي و برنامه ريز در ميدان جهاد ساخته بود. از اين رو، در اوايل سال ۱۳۶۰ با حفظ سمت فرماندهي سپاه خرمشهر، به سمت فرماندهي سپاه پاسداران اهواز و سرپرستي ستاد منطقه هشت سپاه منصوب گرديد. بدين ترتيب، دور تازه اي از فعاليت هاي رزميِ شهيد جهان آرا آغاز شد و آن شهيد عزيز، براي پاسداري از ارزش ها و دستاوردهاي نظام و انقلاب، بيش از پيش همت گماشت.

نام «خونين شهر» براي هميشه در تاريخ پرافتخار اين سرزمين با رشادت‌هاي دلاورمرداني چون جهان‌آرا مي‌درخشد. خرمشهر مظهر مبارزه، فداكاري، ايثار و از خودگذشتگي جواناني است كه چون شمع سوختند تا ارزش هاي انقلاب زنده بماند.

محمد علي جهان آرا

شهيد جهان آرا، بزرگ مردي كه با مقاومت و درايت وي، خرمشهر نه تنها خونين شهر شد، بلكه چشمه جوشان و موج خروشانِ خون شدند كه رژيم بعث را به شكست واداشت وسراسر ميهن اسلامي را گلستان ساخت. شهيد محمد جهان آرا، يكي از هزاران شهيد گلگون كفن اين انقلاب از خطه خونين شهر است كه فرماندهي سپاه شهيدان اين شهر را به عهده داشت. افسوس كه خورشيد وجودش زود غروب كرد و به خيل ياران شهيدش پيوست.

اخلاص و ارادات شهيد جهان آرا به امام خميني رحمه الله زبانزد همگان بوده و او به خاطر همين عشق به اسلام و امام، خستگي نمي‌شناخت. جهان آرا در دوران سخت دفاع مقدس، در مسير به بار نشستن خون شهيدان، آسايش و آرامش را بر خود حرام كرده، مردانه در مقابل متجاوزان بعثي ايستاد.

او از رادمردان خط مقدم مبارزه در شهرهاي آبادان و خرمشهر بود. شهيد جهان آرا هم چنين در هدايت حركت هاي مردمي و بسيج نيروهاي نظامي و سازماندهي آنان بر ضد نيروهاي بعثي و منافقانْ نقش عمده اي به عهده داشت؛ زيرا از نظر وي، كساني كه در مقابل انقلاب و امام ايستاده بودند، قابل گذشت نبودند.

خواهر ايشان در اين باره چنين مي گويد: «يكي از خصوصيات او اين بود كه وقتي انسان با او برخورد مي كرد، خيلي آرام بود، ولي در برابر كساني كه در مقابل انقلاب ايستاده بودند اصلاً گذشت نداشت».

تهذيب نفس، پالايش روان از آلودگي هاي دنيوي، تواضع و فروتني، اخلاص و خدابيني، از اوصاف معنوي شهيد جهان آرا بود. او همواره چنان عمل مي كرد كه گويي خدا را در همه كارهايش به روشني مي بيند. هيچ وقت تكبر و خودنمايي در كارهايش راه نمي يافت. با اين كه فرماندهي سپاه خرمشهر و اهواز را برعهده داشت، هيچ گاه احساس برتري بر ساير رزمندگان در او مشاهده نمي شد.

محمد علي جهان آرا

پدر ايشان در اين باره مي گويد: «محمد جهان آرا با ديگر سپاهيان هيچ فرقي نمي كرد و عنوان فرماندهي مطرح نبود».

شهيد جهان آرا از خودنمايي، تظاهر و شهرت طلبي گريزان بود. شهيد محمد جهان آرا، مرد فضيلت و تقوا و نمونه اي از مردان خدا بود. او از نظر فروتني در مرتبه اي عالي قرار داشت و براي ديگرانْ احترام و ارزش فراواني قائل بود و براي رزمندگان سپاه خرمشهر و اهواز، پدري مهربان و شايسته به شمار مي آمد. براي خدا سخن مي گفت و پيوسته به ياد خدا بود.

خواهر ايشان در اين باره مي گويد: «از آن جا كه عاشق اسلام و امام بود، آرامش نداشت و شبانه روز در اختيار مردم بود و كار مي كرد. وقتي با او درباره امام بحث مي شد، آن چنان از امام صحبت مي كرد و آن چنان از خصوصيات امام مي گفت كه گويي امام در جلوي او نشسته است. او با تمام وجود امام را درك مي كرد».

سلام بر خرمشهر، سلام بر شهيدان سرافراز خونين شهر. سلام بر جهان آرا، بزرگ مردي كه با شهادت خويش، درد را به مهماني دل ها فرستاد. جهان آرا، فرمانده رشيد و سربلندي بود كه خرمشهر و اهواز، سرفرازي و عزت را با رشادت هاي او به نظاره نشست. از اين رو، هنگامي كه خبر شهادت وي به گوش مردم رسيد، چه بسيار سينه هايي سوزان و چشمان پر اشك كه او را بدرقه كردند و عاشقانه بر مزار پاكش گريستند. روح اين شهيد والامقام شاد، و نامش در دفتر عشق و ايثار جاودان باد.

او به راستي پاسداري نمونه و اسوه بود كه با دل سوزي فراوان، در راه پيروزي ارتش اسلام بر كافران بعثي تلاش مي كرد و سرانجام در اين راه جان خويش را به جان آفرين بخشيد. ياد اين سردار شهيد همواره در خاطر دل ها مستدام باد!

شهادت

هشتم مهرماه سال ۱۳۶۰ در حالي كه سرداران و سربازان فاتح ارتش اسلام پس از رزمي بي امان با بعثيان متجاوز، با سرافرازي از جبهه نبرد حق عليه باطل بر مي گشتند، هواپيمايي كه اين عزيزان را به تهران مي آورد، درحوالي كهريزك دچار سانحه غم انگيزي گشته و سقوط كرد.

محمد علي جهان آرا

در اين حادثه، علاوه بر شهيد شدن تعدادي از رزمندگان اسلام، فرمانده سرافراز و نامور سپاه خرمشهر، محمد علي جهان آرا به همراه چهار سردار بزرگ اسلام سرلشگر فلاحي جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش، سرتيپ نامجو وزير دفاع، سرتيپ فكوري جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش و شهيد يوسف كلاهدوز قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به شهادت رسيدند. ياد همه شهداي انقلاب اسلامي گرامي و نامشان پررهرو باد.

پيام امام خميني (ره) به مناسبت شهادت جهان آرا

شهيد جهان آرا پس از عمري مبارزه، سرانجام در سانحه هوايي كهريزك جان به جان آفرين تسليم كرد و شربت شهادت نوشيد. حضرت امام خميني رحمه الله به مناسبت وقوع سانحه هوايي و به شهادت رسيدن جهان آرا و ياران هم سنگرش، در پيامي چنين فرمودند:

«اينان، خدمت گزار رشيد و متعهدي بودند كه در انقلاب و پس از پيروزي انقلاب، با سرافرازي و شجاعتْ در راه هدف، و در حال خدمت به ميهن اسلامي به جوار رحمت حق تعالي شتافتند. شك نيست كه همه بايد اين راه را برويم و به سوي حق و سرنوشت خويش بشتابيم، پس چه سعادتي بالاتر از آن كه در حال جهاد با دشمنان اسلام و خدمت به حق و خلق و مجاهدت در راه هدف و شرف اين راه طي شود و چه سعادت مند بودند اين شهيدان كه دين خود را به اسلام و ملت شريف ايران ادا نموده و به جايگاه مجاهدين و شهداي اسلام شتافتند...»

تجليل مقام معظم رهبري از شهيد محمد جهان آرا

من مايلم اينجا يادي بكنم از محمد جهان آرا، شهيد عزيز خرمشهر و شهدايي كه در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت كردند. آن روزها بنده در اهواز از نزديك شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروي مسلح نداشت. نه كه صد و بيست هزار (مانند بغداد) نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعميري از كار افتاده را مرحوم شهيد اقارب پرست - كه افسر ارتشي بسيار متعهدي بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير كرد.

محمد علي جهان آرا

(البته اين مال بعد است، در خود آن قسمت اصلي خرمشهر نيرويي نبود) محمد جهان آرا و ديگر جوانهاي ما در مقابل نيروهاي مهاجم عراقي - يك لشكر مجهز زرهي عراقي با يك تيپ نيروي مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روي خرمشهر مي باريد - سي و پنج روز مقاومت كردند. همانطور كه روي بغداد موشك مي زدند، خمپاره ها و توپهاي سنگين در خرمشهر روي خانه هاي مردم مرتب مي باريد، اما جوانان ما سي و پنج روز مقاومت كردند. بغداد سه روزه تسليم شد ملت ايران، به اين جوانان و رزمندگانتان افتخار كنيد. بعد هم كه مي خواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويي به مراتب كمتر از نيروي عراقي رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسير در يكي دو روز از عراقيها گرفتند.

جنگ تحميلي هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجيبي است. من نمي دانم چرا بعضي ها در ارائه مسائل افتخار آميز دوران جنگ تحميلي كوتاهي مي كنند. مقام معظم فرماندهي كل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران گوشه اي از وصيتنامه انقلاب بيش از هرچيز براي ما يك ابتلاي الهي و يك آزمايش تاريخي و اجتماعي است و در جريان اين ابتلا بايد رنج، محروميت، مصايب و ناملايمات را با آغوش باز بپذيريم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت بايستيم و از طولاني شدن اين ابتلا و افزايش سختيها و ناملايمات نهراسيم، زيرا علاوه بر اينكه خود را از قيد آلودگيهاي شركين و وابستگيها، پاك و خالص مي‌كنيم، انقلابمان و حركت امت شهيدپرور، عميقتر و استوارتر مي‌شود و از انحراف و شكست مصون مي‌ماند.

وصيت نامه شهيد محمد جهان آرا

از روزي كه جنگ آغاز شد تا لحظه اي كه خرمشهر سقوط كرد يك ماه بطور مداوم كربلا را مي ديدم. «ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين».

بارپرودگارا، اي رب العالمين، اي غياث المستغيثين و اي حبيب قلبو الصالحين. تو را شكر مي گيوم كه شربت شهادت اين گونه راه رسيدن انسان به خودت را به من بنده ي فقير و حقير و گناهكار خود ارزاني داشتي. من براي كسي وصيتي ندارم ولي يك مشت درد و رنج دارم كه بر اين صفحه ي كاغذ مي خواهم همچون تيري بر قلب سياه دلاني كه اين آزادي را حس نكرده اند و بر سر اموال اين دنيا ملتي را، امتي را و جهاني را به نيستي و نابودي مي كشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدي كه من تعهد اين آزادي را با گذراندن تمام وقت و هستي خويش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هايي كه بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شكيبايي كردم ولي اين را مي دانم كه اين سران تازه به دوران رسيده، نعمت آزادي را درك نكرده اند چون دربند نبوده اند يا در گوشه هاي ترياهاي پاريس، لندن و هامبورگ بوده اند و يا در ...

و تو اي امامم! اي كه به اندازه ي تمام قرنها سختي ها و رنج ها كشيدي از دست اين نابخردان خرد همه چيزدان! لحظه لحظه اي اين زندگي بر تو همچن نوح، موسي و عيسي و محمد (ص) گذشت. ولي تو اي امام و اي عصاره ي تاريخ بدان كه با حركتت، حركت اسلام را در تاريخ جديد شروع كردي و آزادي مستضعفان جهان را تضمين كردي. ولي اي امام كيست كه اين همه رنجها و دردهاي تو را درك كند؟! كيست كه دريابد لحظه اي كوتاهي از اين حركت به هر عنوان، خيانتي به تاريخ انسانيت و كليه انسان هاي حاغضر و آينده تاريخ مي باشد؟

اي امام! درد تو را، رنج تو را مي دانم چه كساني با جان مي خرند، جوان با ايمان، كه هستي و زندگي تازه ي خويش را در راه هدف رسيدن حكومت عدل اسلامي فدا مي كند. بله اي امام! درد تو را جوانان درك مي كنند، اينان كه از مال دنيا فقط و فقط رهبري تو را دارند و جان خويش را براي هدفت كه اسلام است فدا مي كنند.

اي امام تا لحظه اي كه خون در رگ هاي ما جوانان پاك اسلام وجود دارد لحظه اي نمي گذاريم كه خط پيامبر گونه تو كه به خط انبياء و اولياء وصل است به انحراف كشيده شود. اي امام! من به عنوان كسي كه شايد كربلاي حسيني را در كربلاي خرمشهر ديده ام سخني با تو دارم كه از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهري برمي خيزد و آن، اين است؛ اي امام! از روزي كه جنگ آغاز شد تا لحظه اي كه خرمشهر سقوط كرد من يك ماه بطور مداوم كربلا را مي ديدم هر روز كه حمله ي دشمن بر برادران سخت مي شد و فرياد آنها بي سيم را از كار مي انداخت و هيچ راه نجاتي نبود به اتاق مي رفتم، گريه را آغاز مي كردم و فرياد مي زدم اي رب العالمين بر ما مپسند ذلت و خواري را.

خاطره‌اي از پدر شهيد محمد جهانمحمد علي جهان آرا

توپ هاي چادر مشكي مرغوب ميان خانه هدايت‌الله قل مي‌خورد و تا نزديك پايم روي مبل هاي نيم دار اطاق نشيمن مرد ولو مي‌شود. هدايت الله با صورتي پر ازخطوط مهرباني نزديك مي‌آيد و گوشه پارچه چادرمشكي اعلا را به دستم مي‌دهد: «خودتان نگاه كنيد جنس مرغوب است» چادر نمازهاي خوش قيمت هم كنار دستش است و برايشان تبليغ مي‌كند. «توي زيرزمين خانه پارچه‌فروشي داريم.

اينها هم چادر مشكي اعلا است، دست بزنيد جنسش خيلي عالي است.» با همان خونگرم مردمان جنوب، بي‌خيال اينكه قرار است در مورد خانه‌اي كه محمد و خودش در تهران داشته اند، حرف بزنيم.

سيدهدايت‌الله حالا چادرهاي نماز دوخته شده را از نايلوني بزرگ بيرون مي‌آورد و تند و تند با لهجه گرم جنوبي‌اش در هيات يك فروشنده پرتجربه، چادرها را تبليغ مي‌كند؛ «ما با دو تا زخمي آمديم تهران. سال ۶۰ خيابان ري منزلي اجاره كرديم. از خرمشهر هيچ وسيله‌اي نياورده بوديم، هيچ‌كس نمي‌توانست چيزي بياورد. من البته مي‌توانستم با كمك محمد كه فرمانده سپاه خرمشهر بود، بياورم اما نياوردم تا من هم مثل بقيه جنگ‌زده‌ها باشم. مدتي بعد بنياد شهيد توي خيابان اسلامبولي خيابان دهم به ما خانه‌اي داد.

يك روز نشسته بوديم، ديديم خانه روي سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداري كرده بودند و سقف ريخت روي سر بچه‌هايم. رفتيم بيمارستان، وقتي برگشتيم ديديم دزد تمام وسايلي كه تهيه كرده بوديم را برده. بعد توي بلوار كشاورز در مجتمع سامان به ما آپارتماني دادند كه آنجا هم دوام نياورديم. ساكنان مجتمع خيلي مبادي اخلاق اسلامي‌نبودند. عطايش را به لقايش بخشيديم. بعد زمين همين خانه را دادند و من خودم آن را ساختم. زمين ۸۴ هزار تومان بود كه گفتند لازم نيست پولش را بدهيد. قبول نكردم، البته يك مدتي هم گفتند كه بروم در يكي از خانه‌هاي مصادره‌اي زندگي كنم. آن را هم قبول نكردم، گفتم من در خانه مردم نمي‌نشينم.»

مي‌پرسم از خاطرات دوران كودكي سيدمحمد هم چيزي به خاطر داريد؟ «خب، بچه بودند و شيطان، يادم مي آيد سيدعلي و سيدمحمد در يك گروه و سيد محسن در گروه ديگري در خرمشهر عضو بودند، يك شب من حالم خيلي بد بود و آنها مدام با هم بحث مي‏كردند، چند بار به آنها تذكر دادم كه صبح بحث كنيد، گوش نكردند، من هم سيدعلي و سيدمحمد را از خانه بيرون كردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند.»

سيد هدايت‌الله مهربان چيزي توي ذهنش افتاده، انگار مي‌خواهد چيزي را كه گم كرده پيدا كند: «محمد برايم تعريف كرد كه رفته بودند با بني‌صدر پيش امام(ره)، محمد به امام گفته بود كه اين آقا امكانات لازم را به ما نمي‌دهد و دست دست مي‌كند، امام(ره) توپيده بود به بني‌صدر. بعد از جلسه بني‌صدر، محمد را دعوا كرده بود كه چرا جلوي آقا اين حرف‌ها را زده البته باز هم اين دو نفر درگيري پيدا كردند. بني‌صدر رفته بود خرمشهر، محمد يقه‌اش را گرفته بود و همديگر را زده بودند. محمد مي‌گفت بني‌صدر جلوي نيروها را گرفته بود. پسرم از هيچ‌كس نمي‌ترسيد.»محمد علي جهان آرا

سيد هدايت‌الله پدر ۱۳ فرزند، شش دختر و هشت پسر، مي‌گويد: «محمد دو سال زندگي مخفي داشت توي كوره‌پزخانه‌ها مي‌رفت و با دهن روزه آجر خالي مي‌كرد به خاطر همين بدن قوي و محكمي‌داشت. خسته نمي‌شد. راستي يك خاطره دارم كه تا حالا هيچ‌جا تعريف نكرده‌ام: «شب‌هفت محمد كه تمام شد، خانمي‌آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر كاري داشتم چون حجاب مناسبي نداشتم نمي‌گذاشتن با جهان‌آرا صحبت كنم. وقتي ايشان متوجه شد آمد و سلام و عليك كرد و كارم را راه انداخت. آمده‌ام بگويم كه اين كار پسر تو باعث شد كه من براي هميشه حجابم را به خوبي رعايت كنم.»

پيرمرد صاحب قرض‌الحسنه‌اي است كه با كمك آن براي دخترهاي بي‌بضاعت خرمشهري جهاز تهيه مي‌كند: «با ۶۰۰ هزار تومان جهاز مي‌خرم برايشان، مي‌روم سراغ مديران كارخانه‌ها و همه‌چيز را ارزان و مناسب به حرمت جهان‌آرا به من مي‌فروشند.» حياط خانه جهان‌آرا پر از پيچك‌هايي است كه سيدهدايت‌الله آنها را با نخي بلند به پشت‌بام وصل كرده و مي‌گويد: «اينها گل كه بدهند خانه‌ام غرق گل مي‌شود.»

«ممد نيست» اما سيد هدايت‌الله جهان‌آرا كت و شلوارش را مرتب مي‌كند و در خانه خيابان گرگان كه با دست‌هاي خودش ساخته چاي و نبات خوزستاني هم مي‌زند آن هم زير نگاه‌هاي سنگين «ممد» كه بارها و بارها روي ديوار خانه كلنگي تكرار مي‌شوند.

چند خاطره درباره شهيد محمد جهان آرا

  • اولين بار بود سپاه مى آمدم. ديدم خيلى از بچه هايى كه مى‌شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق هاى سيد على، داداشم بودند. غلام من را ديد. پرسيد «تو اومده اى اينجا چى كار؟»از اين كه توى جمع به اين شلوغى، يكى من را تحويل گرفت، خيلى ذوق كردم. گفتم «اومدم ببينم چه خبره؟ چه كارى از دست ما بر مى آد؟» صحبت مى كرديم كه يكى از ساختمان آمد بيرون. غلام دست او را گرفت. كشيد طرف من كه معرفيش بكند. گفت «اين مثل برادرت، سيد عليه.» بلند قد بود. قيافه اش براى من خيلى جذاب بود. نگاهى بهم كرد و گفت «بارك الله». «بارك الله» اش را تا آخر عمر از يادم نمى رود. خيلى خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شدند. بس كه حواسم بهش بود، غلام را گم كردم. خيلى دلم مى خواست بشناسمش. چند روز توى مسجد جامع ديدمش. صداش ميكردند محمد. جهان آرا بود.
  • سيد محمد از پانزده سالگي مبارزه با رژيم سابق را شروع كرد، او، سيدعلي و تعدادي از بچه‏هاي خرمشهر گروه حزب‏الله را تشكيل دادند و طوماري از خواست‏هايشان را كه نام تمامي آنها در آن ذكر شده بود با خونشان امضا كردند. در همان سال‏ها سيد محمد دستگير شد و شش ماه در زندان بود كه پس از آزادي‏اش زندگي مخفي خود را همراه با سيدعلي در گروه منصوريون شروع كردند، سيدعلي پس از اندكي دستگير شد و به شهادت رسيد. پس از پيروزي انقلاب سيد محمد به عضويت سپاه درآمد كه در زمان فتح خرمشهر و چندي پيش از آن فرمانده سپاه خرمشهر بود. (به روايت پدر شهيد)
  • پيوند جهان‌آرا و خرمشهر به‌نظر من به علت علاقه زيادي بود كه محمد به خرمشهر داشت. جهان‌آرا مي‌گفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شده‌اند. به آنها كمكي نشد. تجهيزاتي نيامد. آنان از دل و جان نيرو گذاشتند. جهان‌آرا مي‌گفت: من بعضي از شب‌ها جسد بچه‌هاي خرمشهر را مي‌بينم كه توسط سگ‌ها تكه‌پاره مي‌شود، ولي ما نمي‌توانيم از سنگرها و پناهگاه‌ها خارج شويم و اين جنازه‌ها را نجات دهيم. شب و روز جهان‌آرا خرمشهر بود. از روزي كه عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ كرد. (به نقل از همسر شهيد)
  • اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را مي‌ديديم. بچه‌ها توسط بي‌سيم شهادت‌نامه خود را مي‌گفتند و يك نفر پش بي‌سيم يادداشت مي‌كرد. صحنه خيلي دردناكي بود. بچه‌ها مي‌خواستند شليك كنند، گفتم: ما كه رفتني هستيم، حداقل بگذاريد چند تا از آن‌ها را بزنيم، بعد بميريم. تانك‌ها همه طرف را مي‌زدند و پيش مي‌آمدند. با رسيدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متري دستور آتش دادم. چهار آرپي‌جي داشتيم. با بلند شدن از گودال، اولين تانك را بچه‌ها زدند. دومي در حال عقب‌نشيني بود كه به ديوار يكي از منازل بندر برخورد كرد. جيپ فرماندهي پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشيني تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنيد؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...(به روايت خود شهيد)
  • شهيد جهان‌آرا در جريان كودتاي نوژه به منظور جلوگيري از هرگونه حركت و اقدام ضدانقلاب در پايگاه سوم دريايي خرمشهر، از سوي شوراي تامين استان خوزستان به سمت فرماندهي اين پايگاه منصوب گرديد و به كمك نيروهاي مومن و معتقد، تا تثبيت اوضاع و كشف بخشي از شبكه كودتا در ميان عناصر نيروي دريايي، اين مسئوليت را عهده‌دار بود. ايشان ضمن اينكه با زيركي و درايت در خنثي كردن اين توطئه عمل مي‌كرد، در بين پرسنل نيروي دريايي نيز از مقبوليت خاصي برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهاي اصولي وانقلابي او شده بودند.
  • دامادم مي‏گويد شب‏هايي كه در خرمشهر مستقر بوديم، يك شب نوبت سيدمحمد بود كه دو ساعتي پاس دهد، عليرغم وضع جسمي نامناسب عازم محل نگهباني شد، در همان حال فردي از بچه‏ هاي بسيجي با او همكلام مي‏شود از او مي‏پرسد جهان‏ آرا كيست؟ تو او را مي‏شناسي و سيدمحمد جواب مي‏دهد پاسداري است مثل تو، او مي‏گويد نه جهان‏ آرا 45 روز است كه با تعداد كمي نيرو جلوي دشمن را گرفته است و سيدمحمد جواب مي‏دهد گفتم كه او هم يك پاسدار معمولي است، فرداي آن روز آن فرد براي گرفتن امضا برگه مرخصي‏ اش راهي اتاق فرماندهي مي‏شود مي‏بيند كه او همان پاسدار در حال پاس شب گذشته است.(به روايت پدر شهيد)

محمد علي جهان آرا

  • همكارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما مثل يك سپاهي عادي رفتار مي‏كرد، آنها مي‏گويند وقتي اسلحه به خرمشهر مي‏برديم و آنجا خالي مي‏كرديم جهان‏ آرا اصلاً خسته نمي‏شد. به او مي‏گفتند تو چرا خسته نمي‏شوي و او پاسخ مي‏داد، وقتي كه در رژيم سابق زندگي مخفي داشتم براي كسب درآمد در كوره‏هاي تهران آجر بار مي‏كردم در حاليكه روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.(به روايت پدر شهيد)
  • جانباز عزيز جنگ، برادر محمد نوراني در اين باره مي گويد: «وارد حيات مدرسه شدم. بوي باروت شديد مي آمد. در داخل ساختمان ديدم قتلگاه روز عاشورا است. همين طور بچه ها در خون خودشان مي غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بيرون، شهيد جهان آرا تازه رسيده بود. گفتم: ديدي همه بچه ها را از دست داديم! در حالي كه شديداً متأثر شده بود، مثل كوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را داديم اما امام را داريم، ان شاء الله امام خميني(ره) زنده باشد.»
  • ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگي كرديم. در اين مدت هر لحظه‌اش برايم خاطره‌اي است و يادي كه در ذهنم جاي عميقي دارد. يكى از يادهاي ماندگار كه به خصوصيات ايشان مربوط مي‌شود، هديه دادن محمد به من بود. شايد خيلي از آقايان يادشان برود كه روزهاي ازدواج، عقد، تولد و عيد چه روزهايي است، اما محمد تمام اين روزها را به ‌خاطر داشت و امكان نداشت آنها را فراموش كند، حتي اگر من در تهران بودم. اين يادكردها هميشه با هديه مادي هم همراه نبود. هر بار نامه‌اي مي‌نوشت و از اين روزها ياد مي‌كرد. در اين نامه‌ها مسئوليت من و خودش را مي‌نوشت. نامه‌اي نبود كه بنويسد و از امام(ره) يادي نكند. او با همين شيوه روزهاي خاص زندگي‌مان را يادآور مي‌شد و همه اين نامه‌ها را دارم و هنوز برايم عزيز هستند. هر بار كه آنها را مي‌خوانم مي‌بينم چطور اين جوان بيست و پنج ساله داراي روحيه لطيف و عميقي بوده است. روحيه‌اي كه در محيط خشن جنگ همچنان پايدار ماند. (به نقل از همسر شهيد).


بازدید : | ۲۰ دى ۱۳۹۵ | نظرات (0) | ✘ادامهـ مطلبـ✘
برچسب: ،
موضوع:

بابايي در سال ۱۳۴۹، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت و پس از بازگشت با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف - ۱۴ به نيروي هوايي، وي كه جزء خلبان‌هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف - ۵ بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف - ۱۴ انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد.

با اوج‌گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت.

بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 1360/5/7، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده او گذاشته شد.

عباس بابايي

به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد.

بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 1362/9/9 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل گرديد.

او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال‌ها، در جبهه‌هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه‌ها و جبهه‌هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه‌هاي عملياتي بود و تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت، بيش از ۶۰ مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد.

عباس بابايي

وي براي پيشرفت سريع عمليات‌ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمي‌كرد، بلكه شخصاً پيشگام مي‌شد و در جميع مأموريت‌هاي جنگي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي، اولين خلبان بود كه شركت مي‌كرد.

بابايي به علت لياقت و رشادت‌هايي كه در دفاع از نظام، سركوبي و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاريخ 1362/2/8 به درجه سرتيپي مفتخر گرديد.

تيمسار عباس بابايي صبح روز پانزدهم مرداد ماه سال 1366 مصادف با روز عيد قربان همراه يكي از خلبانان نيروي هوايي (سرهنگ نادري) به منظور شناسايي منطقه و تعيين راه كار اجراي عمليات، با يك فروند هواپيماي آموزشي اف-۵ از پايگاه هوايي تبريز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد.

وي پس از انجام دادن مأموريت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزي، هدف گلوله‌هاي تيربار ضد هوايي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسيد.

عباس بابايي

يكي از راويان مركز مطالعات و تحقيقات جنگ درباره اين واقعه نوشته است:

  • « به دنبال اصابت گلوله به هواپيماي تيمسار بابايي و اختلالي كه در ارتباط هواپيما و پايگاه تبريز به وجود آمد، پايگاه مزبور به رابط هوايي سپاه اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي خودي در منطقه مرزي سقوط كرد، براي كمك به يافتن خلبان و لاشه آن هر چه سريعتر اقدام نماييد. مدت كوتاهي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالي كه گريه امانش نمي‌داد گفت: هواپيماي مورد نظر توسط خلبان به زمين نشست، ولي يكي از سرنشينان آن به علت اصابت تير در داخل كابين به شهادت رسيده است.»

راوي در مورد بازتاب شهادت تيمسار بابايي در جمع برادران سپاه نوشته است:

  • «برخي از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه‌اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد. با شنيدن اين خبر، جلسه تعطيل شد و اشك در چشمان حاضرين به خصوص آنان كه آشنايي بيشتري با شهيد بابايي داشتند، حلقه زد.»

عباس بابايي

نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري‌هاي بيش از حد دوستانش جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي‌رسانم.»

سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايي در هنگام شهادت ۳۷ سال داشت، او اسوه‌اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آروزي بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه‌اش در تاريخ پرا فتخار ايران جاودانه شد.

حضرت آيت‌الله خامنه‌اي درباره شهيد بابايي فرموده است:

  • در ميان رزمندگان (چه ارتش و چه سپاه) شهيد بابايي يك انسان بزرگ و يك چهره‌ماندگار و فراموش نشدني است.

عباس بابايي

شهيد بابايي به روايت رهبر انقلاب:

  • سال 61 شهيد بابايى را گذاشتيم فرمانده پايگاه هشتم شكارى اصفهان. درجه‌ اين جوان حزب‌اللهى سرگردى بود، كه او را به سرهنگ تمامى ارتقاء داديم. آن‌وقت آخرين درجه‌ ما سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابايى سرش را مى‌تراشيد و ريش مى‌گذاشت. بنا بود او اين پايگاه را اداره كند. كار سختى بود. دل همه مى‌لرزيد؛ دل خود من هم كه اصرار داشتم، مى‌لرزيد، كه آيا مى‌تواند؟ اما توانست. وقتى بنى‌صدر فرمانده بود، كار مشكل‌تر بود. افرادى بودند كه دل صافى نداشتند و ناسازگارى و اذيت مى‌كردند؛ حرف مى‌زدند، اما كار نمى‌كردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب كند. خودش پيش من آمد و نمونه‌اى از اين قضايا را نقل كرد. خلبانى بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهيد شد. او جزو همان خلبان‌هايى بود كه از اول با نظام ناسازگارى داشت. شهيد عباس بابايى با او گرم گرفت و محبت كرد؛ حتى يك شب او را با خود به مراسم دعاى كميل برده بود؛ با اين‌كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهيد بابايى تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه‌ خدمتش هم بيشتر بود. در ميان نظامى‌ها اين چيزها خيلى مهم است. يك روز ارشديت تأثير دارد؛ اما او قلبا و روحا تسليم بابايى شده بود. شهيد بابايى مى‌گفت ديدم در دعاى كميل شانه‌هايش از گريه مى‌لرزد و اشك مى‌ريزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس! دعا كن من شهيد بشوم! اين را بابايى پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گريه كرد. او الان در اعلى‌عليين الهى است؛ اما بنده كه سى سال قبل از او در ميدان مبارزه بودم، هنوز در اين دنياى خاكى گير كرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتيم؛ معلوم هم نيست دستمان برسد. تأثير معنوى اين‌گونه است. خود عباس بابايى هم همين‌طور بود؛ او هم يك انسان واقعا مؤمن و پرهيزگار و صادق و صالح بود.

بيانات در ديدار مسؤولان عقيدتى، سياسى نيروى انتظامى 1383.10.23

وصيتنامه اول شهيد عباس بابائي:

بسم الله الرحمن الرحيم

همسرم ! راه خدا را انتخاب كن كه جز اين راه ديگري براي خوشبختي وجود ندارد.

مليحه جان همانطوري كه ميداني احترام مادر واجب است . اگر انسان كوچكترين ناراحتي داشته باشد اولين كسي كه سخت ناراحت مي شود مادراست كه هميشه به فكر فرزند يعني جگرگوشه اش مي باشد. . .

عباس بابايي

مليحه جان اگر مثلا نيم ساعتي فكر كردي راجع به موضوعي هرگز به تنهايي فكر نكن حتما از قرآن مجيد و سخنان پيامبران - امامان استفاده كن و كمك بگير- نترس هر چه مي خواهي بگو. البته درباره هر چيزي اول فكر كن .

هر چه كه بخواهي در قرآن مجيد هست مبادا ناراحت باشي همه چيز درست مي شه ولي من مي خواهم كه هميشه خوب فكر كني . مثلا وقتي يك نفر به تو حرفي مي زند زود ناراحت نشو درباره اش فكر كن ببين آيا واقعا اين حرف درسته يا نه . البته بوسيله ايماني كه به خدا داري.

مليحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نيست البته انسان بايد نماز بخواند و روزه هم بگيرد . اما برگرديم سرحرف اول اگر دوستت تو را ناراحت كرد بعد پشيمان شد و به تو سلام كرد و از تو كمك خواست حتما به او كمك كن . تا ميتوني به دوستانت كمك كن و به هر كسي كه مي شناسي و يا نمي شناسي خوبي كن. نگذار كسي از تو ناراحت بشه و برنجه.

هر كسي كه به تو بدي مي كند حتما از او كناره بگير و اگر روزي از كار خودش پشيمون شد از او ناراحت نشو. هرگز بخاطر مال دنيا از كسي ناراحت نشو.

مليحه جون در اين دنيا فقط پاكي، صداقت ،ايمان ، محبت به مردم ، جان دادن در راه وطن، عبادت باقي مي ماند. تا مي توني به مردم كمك كن . حجاب ، حجاب را خيلي زياد رعايت كن . اگه شده نان خشك بخور ولي دوستت ، فاميلت را كه چيزي نداره، كسي كه بيچاره است او را از بدبختي نجات بده. تا ميتوني خيلي خيلي عميق درباره چيزي فكر كن. هميشه سنگين باش. زود از كسي ناراحت نشو از او بپرس كه مثلا چرا اينكار را كردي و بعد درباره آن فكر كن و تصميم بگير. . .

عباس بابايي

مليحه به خدا قسم به فكر تو هستم ولي مي گويم شايد من مردم بايد مليحه ام هميشه خوشبخت باشد . هرگز اشتباه فكر نكند . هميشه فقط راه خدا را انتخاب بكند . چون جز اين راه راه ديگري براي خوشبختي وجود ندارد .

مليحه بايد مجددا قول بدهي كه هميشه با حجاب باشي . هميشه با ايمان باشي. هميشه به مردم كمك كني . به همه محبت كني . در جواني پاك بودن شيوه پيغمبري است و راه خداست . . .

اگه مي خواهي عباس هميشه خوشحال باشد بايد به حرفهايم گوش كني . مليحه هرچقدر ميتوني درس بخون . درس بخون درس بخون . خوب فكر كن . به مردم كمك كن . كمك كن خوب قضاوت كن . هميشه از خدا كمك بخواه . حتما نماز بخون . راه خدا را هرگز فراموش نكن . . .

هميشه بخاطرت اين كلمات بسيار شيرين و پر ارزش را بسپار « كسي كه به پدر و مادرش احترام بگذارد ، يعني طوري با آنها رفتار كند كه رضايت آنها را جلب نمايد ، هميشه پيش خداوند عزيز بوده و در زندگي خوشبخت خواهد بود . . .
مليحه مهربانم هروقت نماز ميخوني برام دعا كن .

وصيتنامه دوم شهيد عباس بابائي:

بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون

خدايا ، خدايا ، تو را به جان مهدي (عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار . به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت مي كشم وصيت نامه بنويسم . حال سخنانم را براي خدا در چند جمله انشاالله خلاصه مي كنم.

خدايا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.

خدايا ، همسر و فرزندانم را به تو مي سپارم.

خدايا ، در اين دنيا چيزي ندارم ، هرچه هست از آن توست.

پدر و مادر عزيزم ، ما خيلي به اين انقلاب بدهكاريم.

عباس بابايي - ۲۲/۴/۶۱
۲۱ ماه مبارك رمضان

عباس بابايي


خاطره‌اي از امير سرتيپ خلبان حسين خليلي همرزم شهيد بابايي:

روزي به همراه شهيد بابايي براي پرواز آماده شديم.در آن زمان ايشان استاد پروازي بنده بودند و من هم شاگرد ايشان. وقتي براي پرواز آماده شديم و خواستيم پرواز كنيم، هواپيما دچار اشكال شد و به ناچار از آن بيرون آمديم. وقتي كه كاركنان فني هواپيما شروع به بررسي و رفع اشكال نمودند، شهيد بابايي در كنار هواپيما روي زمين نشستند و آرام به كار آنان نگاه كردند.

اين آرامش و سكوت شهيد بابايي بسيار ستودني بود زيرا اگر شخص ديگري جاي ايشان بود در اين هنگام شروع به داد و فرياد بر سر كاركنان فني مي كرد كه چرا هواپيما خراب است و ... ولي ايشان صبورانه و بدون اينكه سخني بگويند فقط نظاره مي كردند.

من هم به تبعيت از ايشان در كنارشان نشستم. ديدم ايشان دارند با شي اي روي كلاه پرواز من كاري مي كنند. كنجكاو شدم.

پرسيدم: چه شده است جناب سرهنگ؟ ايشان با لهجه شيرين قزويني گفتند: بالام جان تو هم ژيگول شدي!!!

روي كلاه پروازي من عكس يك عقاب چسبانده شده بود و شهيد بابايي داشتند اين عكس را مي كندند. گفت: اينا چيه ميزني؟ تو كه از خودماني! گفتم: هرچي شما بگي. حالا كه اينطور شد ميخواهم به جاي اين بدهم به جاي اين، يك يا ثارالله قشنگ با رنگ قرمز روي كلاه بنويسند.

شهيد عباس بابايي

گفت: بالام جان بده واسه من هم بنويسند اين يا ثارالله رو.

كه بنده اين كار را كردم و روي كلاه خودم و كلاه شهيد بابايي اين جمله را نوشتم. در آخرين پرواز شهيد بابايي، همين كلاه روي سر ايشان بود و با همين كلاه به شهادت رسيدند.

توضيحي در اينجا بايد بدهم كه ايشان مي گفت (اينها چيست كه مي‌چسباني). ايشان به افراد خيلي نزديك خودشان كه با ايشان حشر و نشر زياد داشتند و خود را مريد ايشان مي دانستند سخت مي گرفتند و اين نصيحت‌ها را مي كرد.با اشخاص ديگر كه با ايشان نبودند يا نمي شناختند كاري نداشت و چيزي نمي گفت. هرچه حلقه نزديكي با ايشان تنگ تر ميشد، سخت گيري شهيد بابايي بيشتر مي‌شد.


بازدید : | ۲۰ دى ۱۳۹۵ | نظرات (0) | ✘ادامهـ مطلبـ✘
برچسب: ،
موضوع:


محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما